اسعد محمدي
چکيده
جنبشهاي اجتماعي بعنوان يکي از انواع رفتارهاي جمعي و اعتراضي(و به عنوان شبکه وسيعي از افراد،محافل و گروههاي غير رسمي و رسمي)پديدهاي مختص جوامع مدرن هستند. منظور از جنبشهايي اجتماعي جديد، جنبشهايي است که از دهه (1960)به اين طرف عمدتاًدر جوامع اروپاي غربي و آمريکاي شمالي سر بر آوردند ، که بسيار وسيع ،گسترده و متنوع بوده و طيف عظيمي از نيروها و گروههاي اجتماعي را در بر ميگيرد؛ که ميتوان آن را نوعي کوشش جمعي تقريبا ًسازمان يافته بخش قابل ملاحظهاي از افراد جامعه دانست که با هدف دگرگوني و تغيير در بخشي از نظم اجتماعي (انديشه،رفتار،مناسبات اجتماعي)و عناصر جامعه،خارج از حوزه نهادهاي رسمي ،به صورت يکپارچه و هماهنگ عمل ميکند. اين نوع جنبشهادر طول چند دهه اخير زندگي اجتماعي را به انحاي مختلف تحت تأثير قرار داده، تعاريف جديدي از معنا ، هويت و شيوه هاي زندگي ارائه داده و موضوعات جديدي را وارد اين حوزه از مطالعات اجتماعي کرده اند ،با توجه به ضرورت مسأله ،در نوشته حاضر علاوه بر ارائه تعاريف متعدد از جنبشهاي اجتماعي جديد از ديدگاه صاحبنظران، ويژگيها و کارکردهاي اين جنبشها مورد بررسي قرار گرفته و در نهايت ديدگاههاي تئوريک و تبيينهاي مختلف صاحبنظران اين حوزه تحت عناوين رهيافت بسيج منابع،رهيافت ساختي– ارزش محور( يورگن هابرماس،رونالد اينگلهارت) و رهيافت ساختي هويت-محور(ديدگاه آلن تورن،آلبرتو ملوچي،کاستلز)بررسي شده است.
واژههاي کليدي: جنبش، جنبش اجتماعي،جامعه مدرن ،هويت،بسيج منابع و ..........
مقدمه و ضرورت موضوع
جامعههاي مدرن در دهههاي اخير به نحو اساسي دستخوش تغييرات شدهاند،در نتيجه اين تغييرات تکنولوژيک ، سياسي و اقتصادي ، اين جوامع ديگر به وسيله مکانيسمهايي که بنيانگذاران جامعهشناسي آنها را تحليل کردهاند،کنترل نميشوند ، از ديدگاه جامعهشناسي پديده هاي مختلفي مثل گسترش کامپيوتر و تکنولوژي اطلاعاتي ،فروپاشي کمونيسم،کاهش اهميت تفاوتهاي طبقاتي در حوزه سياسي و بويژه پيدايش جنبشهاي اجتماعي جديد در اين زمينه بسيار تأثيرگذار بوده است.
بسياري از انديشمندان اين تغييرات را نشانه حرکت به سوي جامعه فرا مدرن ، فرا صنعتي ، اطلاعاتي ، مصرفي ، فراسرمايهداري ،مخاطره آميزو ......دانسته اند(ديبايي،1380 ).
جنبشهايي که از دهه (1960)به اين طرف عمدتاًدر جوامع اروپاي غربي و آمريکاي شمالي سر بر آوردند ، بر خلاف اسلاف قرن نوزدهمي خود بسيار وسيع ،گسترده و متنوع بوده و طيف عظيمي از نيروها و گروههاي اجتماعي را در بر ميگيرد. از جمله جنبشهاي دانشجويي،جنبش حقوق مدني،جنبش زنان،جنبش زيست محيطي، جنبش صلح ، جنبشهاي ضد نژاد پرستي ،جنبش طرفداران حقوق بوميان، جنبش حمايت از حقوق کودکان و زنان ،گروههاي مخالف توليد و تکثير و استفاده از سلاحهاي کشتار جمعي و نظاير آن.
در جنبشهاي دهههاي شصت و هفتاد ،کنشگران اجتماعي درگير تعارضهاي جديدي گشتند که کمتر مي شد بر حسب شکافهاي سياسي عمده جوامع صنعتي تبيين شوند ؛ دو رهيافت عمده و محوري اين عصر يعني مدل مارکسيستي و ساختاري /کارکردي در تبيين اين جنبشها با نارساييهايي مواجه گشتند ،در واکنش به چنين نارساييهايي بود که نظريه پردازان مختلفي تلاش نمودند تا ماهيت تحولات اجتماعي جديد و جنبش هاي نوين را بررسي و تبيين نمايند .
بدليل اينکه اين نوع جنبشها :الف- در طول چهل سال اخير دستور کار سياسي را عوض کرده اند؛ ب)ساختارهاي موجود قدرت و ديدگاه رايج در جامعه را به چالش کشيدهاند ؛ج) زندگي اجتماعي را به انحاي مختلف تحت تأثير قرار دادهاند ؛ د)تعاريف جديدي از معنا ، هويت و شيوه هاي زندگي ارائه دادهاند ؛ ذ)موجب بياعتبار شدن ديدگاههاي سنتي جامعهشناسي سياسي شدهاند و موضوعات جديدي را وارد اين حوزه از مطالعات اجتماعي کرده اند ؛ و نهايتاً ماهيت جامعه مدني و روابط سنتي آن را با دولت تغيير داده و روابط اجتماعي و فرهنگي روزمره ميليونها نفر از مردم را دگرگون ميکنند؛ بنابراين براي فهم دنياي امروز ، آشنايي با مفهوم ، ويژگيها ،کارکردها ، شرايط پيدايش و ديدگاههاي تئوريک مطرح شده در مورد جنبشهاي جديد اجتماعي امري ضروري است ؛ با توجه به نکات فوق آنچه موضوع اصلي نوشته حاضر را تشکيل ميدهد توجه به ماهيت و چيستي ،کارکردها ،ويژگيها و ديدگاههاي تئوريک در مورد جنبشهاي اجتماعي جديد ميباشد.
مفهوم جنبش اجتماعي
با توجه به جنبههاي متعدد تغيرات اجتماعي که به وسيله اصطلاح «جنبشهاي اجتماعي»پوشش داده ميشود،جاي تعجبي ندارد که تعاريف و توصيفات متعددي نيز از آن وجود داشته باشد.
اصطلاح جنبش اجتماعي توسط سنت سيمون در اوايل قرن 19 ابداع شد.جنبشهاي اجتماعي نيرويي تلقي ميشوند که مبادي جديدي از قدرت و آتوريتي را همراه ميآورند.سنت سيمون معتقد به جمع شدن نخبگان علمي و روشنفکران و افراد داراي مال و منال بود که با يکديگر نظام اجتماعي را در حيطه عقلاني باز تنظيم ميکنند،جنبش هاي اجتماعي از ديد کلاسيکهايي چون مارکس و وبر و سنت سيمون،تجلي تغييرات ساختاري زيرين بود.
جنبش اجتماعي را به عنوان نوعي آمادگي جمعي براي کنش که از طريق آن برخي از انواع تغييرات کسب ميگردد،برخي نوآوري ها پديد ميآيد يا برخي شرايط پيشين باز گردانده ميشود ،تعريف شدهاند؛ همين طور ميتوانيم جنبش اجتماعي را به عنوان نوعي داد و ستد جمعي جهت استقرار يک نظم جديد براي زندگي تعريف کنيمKing,1986:27)).
گيدنزجنبش اجتماعي را به عنوان کوشش جمعي براي پيشبرد منافع مشترک،از طريق عمل جمعي خارج از حوزه نهادهاي رسمي محسوب ميکند(گيدنز،671:1374).درسلر جنبش اجتماعي را قصد انديشيده شده و تعمدي تعداد زيادي از افراد ميداند که هدف ايجاد تغيير با تلاش گروهي رادارند (Dressler,1969:415). باتامور جنبش اجتماعي را نوعي کوشش جمعي ميداند که براي ايجاد يا مقاومت در برابر دگرگوني در جامعهاي که خود بخشي از آن را تشکيل ميدهيم ،به وجود ميآيد(باتامور،56:1368). دلا پورتاو ديانيجنبش هاي اجتماعي را شبکههاي غيررسمي ، بر پايه باورهاي مشترک وهمبستگي ميدانند ،که از مسألهاي تنشزا شروع شده و به اشکال مختلف اعتراض ختم ميشود(پرتا و دياني،1383).
ويلسون جنبش اجتماعي را کوششي آگاهانه ،جمعي و سازمان يافته براي ايجاد يا مقاومت در برابر تغييرات گسترده در نظام اجتماعي از طريق ابزارهايي که نهادينه نشدهاند، ميداند(کوهن،1380).او اين تعريف رسمي را با يک توصيف خلاقانهتر و تا حدي با بصيرتتر آغاز ميکند:«جنبشهاي اجتماعي هم قهرمان ميپرورند هم دلقک ، جنبشهاي اجتماعي ميکوشند تا مردم را از خود نفسانيشان فراتر برده و شجاعت تهور و نوع دوستي فارغ از نفسانيات را در آنها زنده کنند؛ مردان و زنان در جنبشهاي اجتماعي ملتهب از بيعدالتيها،رنجها و نگرانيهايي که در اطراف خود ميبينند،از منابع مرسوم نظم اجتماعي فراتر ميروند،تا پيکار خود با اهريمنان اجتماع را آغاز کنند،در اين راه آنها از خود فراتر ميروند و مردان و زناني ديگر ميشوند»( کوهن،1380). بنا به تعريف بايرن (1977) جنبشهاي اجتماعي غير قابل پيشبيني(مثلاًجنبش زنان همواره در جاهايي که زنان تحت بيشترين فشارهها هستند،اوج ميگيرد)،غيرعقلاني (طرفدارانشان فارغ از منابع شخصي عمل نميکنند)،سازمان نيافته(آنها از رسميت دادن به سازمان خود اجتناب ميکنند،حتي وقتي که حتي وقتي که انجام اين کار مناسب به نظر برسد)( کوهن،1380).زيرک زاده(1977) جنبش اجتماعي را گروهي از افراد ميداند که آگاهانه ميکوشند تا يک نظم جديد اجتماعي راديکال را برپا کنند،همچنين وي جنبشهاي اجتماعي را دربرگيرنده افرادي از يک طيف وسيعي از سوابق اجتماعي ميداند که تاکتيکهاي مواجههگرايانه سياسي مختل کننده اجتماعي را به کار ميگيرند(کوهن،1380).
جنبشهاي اجتماعي بعنوان يکي از انواع رفتارهاي جمعي و اعتراضي(و به عنوان شبکه وسيعي از افراد،محافل و گروههاي غير رسمي و رسمي)پديدهاي مختص جوامع مدرن هستند، جنبشهاي اجتماعي سعي دارند آينه و برنامههايي را در جامعه به مرحله اجرا بگذارند،آينهها و اعتراضات جنبشها ممکن است به سوي نقد سياستهاي حکومت جهتگيري شده باشد يا به سوي نقد شيوههاي زندگي روزمره که توسط نهادهاي رسمي تبليغ ميشود،هدفگيري شده باشد، اگر شکلگيري جنبشهاي اجتماعي را در سه دسته تقسيم کنيم، جنبشهاي اجتماعي جديد در دوره سوم قرار ميگيرد.
الف-دوره اول دورهاي است که جنبشهاي اجتماعي تنها وسيلهاي براي تغييرات سياسي و اجتماعي در جامعه هستند؛ مانند جنبشهاي ليبرالي و مشروطهخواهي در قرن 19 و 18 در برابر محافظهکاران با هدف محدود کردن قدرت حکومتهاي مطلقه؛جنبشهاي کارگري پايان قرن بيستم که در برابر سرمايهداري صنعتي با هدف ايجاد دولتهاي رفاه (جلاييپور ،1380).
ب-دوره دوم دورهاي است که ظاهراًدموکراسيهاي پارلماني شکل گرفته و اقشار مردم از طريق نظام انتخاباتي ،سيستم رقابتي حزبي و قانونگذاري در پارلمان ميتوانند مطالبات خود را پيگيري کنند، اما پيگيري مطالبات به وسيله جنبشهاي اجتماعي در اين دوره وقتي اتفاق ميافتد که يا جامعه با بحرانهاي عميق و اجتماعي روبرو است و يا نهادهاي حکومتي فاقد کارآيي لازم براي نهادينه کردن مطالبات مردم هستند( جلاييپور ،1380).
ج-دردوره سوم جنبشهاي اجتماعي به عنوان امري پذيرفته شده و خصوصيت دائمي جوامع فرض ميشوند و تغييرات سياسي و اجتماعي ،فقط در قالب و از طريق سلسله مراتب نهادهاي بزر گ حکومتي و حزبي جستجو نميشوند بلکه جنبشهاي اجتماعي با کمک نهادهاي مدني وسيلهاي براي مشارکت و نيز تغيير محسوب ميشوند، به بيان ديگر سازوکارهاي دموکراسيهاي پارلماني مانند نظام حزبي و انتخاباتي به عنوان شرط لازم براي تغييرات سياسي اجتماعي فرض ميشود، ولي شرط کافي آن بستگي به حضور انواع جنبشهاي اجتماعي دارد(جلاييپور ،1380). مانند زماني که جنبشهاي دانشجويي ،زنان، اصلح،محيط زيست در کنار ساير سازوکارهاي دموکراتيک در اروپا و آمريکا ظهور کردند.
ويژکيهاي جنبشهاي اجتماعي جديد
پورتا و دياني در کتاب خود با نام "مقدمهاي بر جنبشهاي اجتماعي براي جنبشهاي اجتماعي جديد چهار ويژگي اصلي را ذکر کردهاند:
الف-شبکه تعاملي غير رسمي:چنين شبکههايي چرخش منابع اساسي عمل را (اطلاعات ،تجربيات و تخصصها،منابع مادي)همچون نظامهاي وسيعتر معنايي فراهم ميکنند،لذا شبکهها به ايجاد پيش زمينههاي بسيج و فراهم ساختن نظم مناسب براي ارائه جهانبينيها و سبک زندگي کمک ميکنند؛
ب-همبستگي و عقايد مشترک:وجود عقايد و تلقيهاي مشترک،براي شکل گيري يک هويت جمعي ضروري است.آنها گاه با بازنگري در ايدههاي موجود يا ابداع ايدهاي جديد اين عامل مشترک و وحدت بخش را شکل ميدهند؛
ج-کنش جمعي مبتني بر تعارضات :بدين معنا که کنشگران درگير در يک جنبش اجتماعي ،در صدد ايجاد يا مخالفت با پديدهاي اجتماعي چه در سطح سيستمي يا غير سيستمي ميباشند؛
د-به کارگيري اعتراض: جنبشهاي اجتماعي جديد به جاي مشارکت در رأيگيري و ارائه ديدگاهها در فرآيند عادي، همواره از اشکال مختلف اعتراض استفاده ميکنند(پورتا و دياني،1383).
پورتا و دياني معتقدند که جنبشهاي اجتماعي جديد داراي يک قالب سازماني مشخصي نيستند.هرچند در درون جنبش اجتماعي ممکن است احزاب و جريانات مختلفي حضور داشته باشند،به تعبير ديگر آنها معتقدند که تأکيد بر شبکه غير رسمي، ارتباطي فضايي را براي کنشگران شرکت کننده در جنبش اجتماعي باز نگه ميدارد ،که عضو هيچ سازماني نيستند. (پورتا و دياني،1383).
جنبشهاي اجتماعي جديد داراي منظومه معيني از ويژگيها و مختصات برجسته ديگر نيز هستند که آنها را از جنبشهاي پيشين متمايز ميکند.اين ويژگيها در واقع صفات مميزه اکثر جنبشهاي اجتماعي است که طي چهار دهه اخير در کشورها و جوامع سرمايهداري صنعتي پيشرفته متأخر، سر برآوردهاند و بيانگر تغيير و تحولات ساختاري در صورتبندي اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي و فرهنگي جوامع مذکور هستند، ويژگيهايي که به آنها اشاره ميشود ويژگيهايي هستند که به تعبير نشجنبشهاي اجتماعي جديد را ازلحاظ جهتگيري،سازمان و نوعشان جديد ميسازند، بر مبناي اين نگرش جنبشهاي اجتماعي جديد از ديگر جنبشهاي اجتماعي متمايز ميگردند ،چرا که داراي ويژگيهاي زير هستند:
1-غيرابزارياند:يعني نماينده منافع مستقيم گروههاي اجتماعي خاص نيستند،بلکه بيان کننده علايق و نگرانيهاي جهان شمول و اغلب اعتراضآميز نسبت به وضعيت اخلاقي هستند(نش،131:1382).
2-سمت و سوي اين جنبشها عمدتاً معطوف به جامعه مدني است تا دولت، به همين دليل بخش اعظم فعاليتها و دغدههها و اقدامات آنان در راستاي بسط و گسترش حوزههاي کارکردي جامعه مدني در بخشهاي زيست محيطي، فرهنگي، تفريحي، نهادها، افکار عمومي و ........صورت ميگيرد.و به کارکردهاي نهادهاي اداري ،دولتي و نيز منظومههاي قدرت و سياست حاکم توجه چنداني ندارند، بلکه موضع چالشگرانه و اعتراضآميز در قبال فرآيندهاي اقتدار آميز اتخاذ ميکنند(نوذري و قرباني،52:1383).
3-اين جنبشها به شيوههاي غير رسمي باز و انعطاف پذير سازماندهي شدهاند و حداقل در بعضي از زمينهها از سلسله مراتب بروکراسي و حتي گاهي اوقات قرار دادن شرايطي براي عضويت اجتناب ميکنند(نش،132:1382).
4-اين جنبشها به شدت به رسانههاي جمعي ]نظير نشريات ،روزنامهها،کتب،مقالات،شبکههاي اينترنت ، ماهواره و نظاير آن[ متکياندو از طريق آنها درخواستهايشان مطرح ميشود ،اعتراضاتشان نمايش داده ميشود و انديشههايشان براي تسخير انديشه و احساس عمومي به گونهاي موثر بيان ميگردد(نش،132:1382).
5-يکي ديگر از ويژگيهاي جنبشهاي اجتماعي جديد که به نحوي متمايز از وضعيت پيشين بوده است و به خصوص در جنبشهاي زيست محيطي تبلور يافته است،علاقه عام به کالاي عمومي ميباشد،کالاهايي همچون کيفيت هوا ،کاهش ترافيک،که هيچ طبقهاي نميتوانست ادعاي دسترسي به آن را داشته باشد ؛بر اساس چنين امري بود که جنبش سبزها به منظور دفاع و حمايت از محيط زيست سالم با تسليحات هستهاي و دفع زبالههاي هستهاي مخالفت نمود(بهروز ملک ،1380).
6-گفتمان جنبشهاي جديد بر خلاف جنبشهاي قديمي ،فراگير نيستند،و اهداف ،راهکارهها ،برنامهها و مطالبات محدودتري را دنبال ميکنند مانند گفتمانهاي جنبش زنان و حقوق مدني.
7-در جنبشهاي جديد "هويتيابي "اعضا فيالنفسه امري مطلوب و خود همين هدف است.در اين جنبشها "معنابخشي"به جنبههاي شخصي زندگي در برابر جنبههاي جمعي زندگي و اهداف غير مادي نسبت به ساير انگيزهها در جنبش از اهميت زيادي برخوردار است ،و فرهنگ به عنوان وسيلهاي که از طريق آن هويت،شيوههاي زندگي و (ساختارهاي اجتماعي)تغيير و تثبيت ميشوند،مورد توجه قرار ميگيرد.
8-جنبشهاي جديد اغلب غيرمتمرکز،پراکنده و کوچک هستندو به راحتي ميتوان عضو اين جنبشها شد و از آنها خارج شد ،عمل مستقيم طرفداران جنبش بدون نقش محوري سازمانهاي جنبش يکي از شيوههاي اصلي اين جنبشهاست(جلاييپور،1380).
جنبشهاي اجتماعي جديد داراي ويژگيهاي خاص ديگري نيز مباشندکه در موارد زيز خلاصه ميشوند:
-تأکيد بسيار بر شيوههاي جديد زندگي
-طرفداري از جامعه مدني به مثابه حوزه دردارنده دولت و جامعه(افراد و گروهها)
-دفاع و تلاش در جهت دموکراتيزه کردن جامعه مدني به نحوي که تمايز ساختاري را پذيرا باشد و همگرايي نظامهاي سياسي و اقتصادي را تصديق نمايد
-داراي اهداف بيشتر اجتماعي/فرهنگي هستند تا سياسسي
-بستر رويش اين نوع جنبشها در جامعه مدني است
-نشانه گذار از جامعه صنعتي به فرا صنعتي ميباشند
-غيرايدئولوژيک و گفتمان مدار هستند.
کارکردهاي جنبشهاي اجتماعي
در جنبشهاي اجتماعي چهار کارکرد به شرح زير را ميتوان ملاحظه کرد:
الف-کارکرد رابط يا ميانجي بودن: ، جنبشهاي اجتماعي در واقع وسيله ارتباطي موثري در مشارکت محسوب ميشوند؛با اين کارکرد اعضا جنبش و سايرين ميتوانند با مشارکت در کنشهاي تاريخي جوامع خود ،منافع خود را حفظ نمايند و پا به ايده هاي خود ارزشي نهند.
ب-کارکرد آگاهي بخش: جنبشهاي اجتماعي همواره موجب ايجاد شعور جمعي راستين در يک جامعه يا بخش خاصي از يک جامعه ميگردد.
ج-کارکرد ايجاد فشار: جنبشهاي اجتماعي با فشار بر نخبگان قدرت ،بر توسعه تاريخي جوامع اثر گذار ميباشند،اين فشارها ممکن است به طيقهاي مختلف عمل کنند،از قبيل:مبارزات انتخاباتي ،تأثير بر افکار عمومي،تهديد،اعتصاب،تحريم،تظاهرات و ........(گيروشه،135:1377-133)
د- کارکرد جامعهپذيري: جنبشهاي اجتماعي موجب شناساندن جامعه و ساختهاي اجتماعي ،ارزشها و هنجارهاي آن به اعضاي اين جنبشها و سايرين ميگردند.
بنابراين يکي از مهمترين کارکردهاي جنبش اجتماعي در اين است که نيروهاي جديدي را به عرصه زندگي و فعاليت سياسي /اجتماعي وارد کرده و از اين طريق توان عمومي جامعه را افزايش ميدهد.شواهد نشان ميدهد که توسعه آمرانه به توسعه همه جانبه و پايدار نميانجامد و از اين منظر هرگز نميتواند باعث رشسد و توسعه توان عمومي جامعه شود ،بار اصلي افزايش توان اجتماعي از طريق تغيير در وضع موجود به وسيله جنبشهاي اجتماعي است.